Loading...

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک کمند علی بکی بود که یک باغ داشت. توی باغش هم دوازده تا کندوی عسل داشت.

کندوها را سینه کش آفتاب، وسط سبزه ها و گلها، زیر درختان سیب و زردآلو، روی سکو کار گذاشته بود و زمستان که می شد جلوی انباری اتاق بالایش را خالی می کرد و کندوها را توی درگاهیش می چید و سالی پنجاه من عسل می فروخت. دیگر نه غصه ای داشت نه دلهره ای و نه ...

نویسنده جلال آل احمد
قطع رقعی
نوع جلد شومیز
تعداد صفحه 67
سال انتشار 1397
نوبت چاپ دوم
ناشر هرم
موضوع داستان فارسی
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا